ساعت 4:39 دقیقه صبح چهارشنبه است، و 2 ساعتی است که مشغول خواندن کتاب "دزیره" شده ام. کتاب را از کتابخانه عمومی شهر گرفتم، به ترجمه "سید مهدی علوی". اول گمان می کردم شاید همان علوی بزرگ باشد که در کتاب فارسی دبیرستان داستانی از او که اکنون عنوانش را بخاطر نمی آورم، آورده شده بود. ولی روز بعد به یادم آمد که آن داستان از " بزرگ علوی " بود.
آن روزی که برای گرفتن کتاب رفتم، هوا بارانی بود و من بعد از مدت ها که سفارش این کتاب را از این و آن شنیده بودم، و بعد از ملاقات خانم برادرم در بیمارستان، راهی کتابخانه شدم. در برگه دان "عنوان" دنبالش گشتم ولی آن را نیافتم. نا گزیر نزد کتابدار رفتم. همان خانم آشنای جوان و خوش سیما و البته اکنون میانسال و شکسته ای که در سال های مدرسه ام، کتابدار کتابخانه بود. البته آن روزها فکر می کردم که او بخاطر سیمایش با مسئول اصلی کتابخانه که تنها مرد در میان کارمندان کتابخانه بود، مراودات مخفیانه ای دارند، هر چند این هرگز بر من روشن نشده بود. در دوران نوجوانی ام همیشه عادت داشتم ملتی را به هم پیوند دهم ولی خوشبختانه اکنون چیزی از آن در من نمانده، چون بارها از این جبهه مجروح شدم. چرا که این اختابوتی شده که در جان این جماعت بی عار و سطحی نگر، افتاده است و تا دو نفر جنس مخالف در حال مکالمه ای در تیر رس نگاه شان افتد، فی الفوردر مخیله شان هفت جد آن دو به خواستگاری هم می روند.
به هر حال به خانم کتابدار گفتم که نام کتاب را نمی یابم، او نیز گفت: " باز بگرد اگر نبود بیا تا از قفسه برایت پیدا کنم". من که از طرفی به دقتم در جستجوی نامش اطمینان کامل داشتم، و از سوی دیگر میلی به یک و دو کردن با او ( و با هر زنی ) را نداشتم، در حال غرولند زیر لب و بازگو کردن گفته اش تا به یادش بماند، به برگه دان مراجعت کردم ولی دیری نپایید که عزم برگشت نزد او را با اهتزاز درفش شکست بدو، کردم. او نیز به قولش عمل کرد و کتاب را از جایی در قفسه ای که جلوی من بود، در آورد. با دیدن جای آن متوجه شدم که نمونه دیگری از آن که از مترجم دیگریست، در کنار جای خالی کتابی که به من داده شد، قرار دارد. از او پرسیدم "چرا آن یکی را نمی دهی؟ " در پاسخم گفت: "آن کتاب دو جلدی است، که جلد دومش نزد کسی امانت است." من هم نگاهی دیگر به آن کردم، و دیدم که روی جلدش نوشته است 2و1، به نظرم آمد که جفت جلد هایش در یک جلد آمده است، ولی از ادامه بحث در این مورد منصرف شدم، چون می دانستم دم بر نیاورده او نیز خواهد گفت که در جلد دوم نوشته اند 4و3!! با این حال بدون مکث از او پرسیدم، " چگونه است که از یک کتاب دو ترجمه با دو قطری این قدر متفاوت ترجمه شده است؟ " ، حتمی این که به من داده ای بخش هایی از آن را ندارد؟ البته این آخری را نگفتم، که او پاسخ گفت "این چاپ قدیمی تر آن است" بنابر این شامل ممیزی کمتری شده است. البته او نیز این آخری را نگفت و به گفتن " و بهتر است" کفایت کرد.در این مانده بودم که چگونه می شود کتابی که ممیزی کمتری دارد قطرش نیز کمتر باشد؟! با این حال با احترام همیشگی ام به این ملک طلق اذهان، «که همه چیز قدیمی اش خوب هست» سر تعظیم فرود آوردم و عطای بهتر بودن کتاب را به لقای جدید تر بودنش بخشیدم.
اما حال که هفته ای از گرفتن کتاب می گذرد، امشب عزم خواندنش کردم، و دو فصلی از آن را خواندم که زبان روان و صداقت تام و تمام روزنگاری های "دزیره" و احساساسش مرا مجذوب خود ساخت و وادارم کرد تا پستی متفاوت بنویسم. با اینکه دیروز پستی جدیدی به مطالب قبلی ام اضافه کردم، ولی بخاطر آن که حس می کنم محتوایشان کمی زمخت بوده و تقریباً در همه حرف از قانون و اصول زده شد، و ممکن است به مزاج خواننده هر چند اندکم، خوش نیاید؛ و هم بخاطر آن جذبه ای که با صداقت دزیره در گفتن خاطراتش با زبان نرم آن ماری که به تحریرش در آورده و زبان ساده مترجم، به من بخشیده بود؛ مرا واداشت تا بار دیگر هم این طلسمی که وبلاگم را محصور خود کرد ( که هر ده روز پست جدیدی به نگارش در می آورم ) بشکنم، و هم تمرینی از صداقت دزیره کرده باشم، صداقتی که همیشه مورد ستایشم هست. و سعی همیشگی ام این است که جز بر وادی صداقت قدم برندارم، با اینکه بخاطر بعضی سوء استفاده ها و سوء تفاهمات اطرافیانم بعضاً مجبور میشوم همه آنچه در کیسه دارم به دست صداقت نسپارم تا به تاراجشان نبرد. به نظرم شاید خود "دزیره" هم اگر می دانست روزی قرار است نوشته هایش در کل این کره خاکی، دردسترس همگان قرار گیرد، هرگز دست به قلم و خاطره نویسی نمی برد.
و اکنون دیگر گرگ و میش است و صبح با صدای گنجشک ها به ندا در آمد. پس خواب، این موهبت الهی را در آغوش می گیرم، تا هم بر این خستگی و گرفتگی پاهایم ( بخاطر اینکه بعد از مدت مدیدی دوباره روی به ورزش و نرمش روزانه آوردم )، که ساعتی پیش بخاطر دردش توان خواب را از من می ربود، ولی اکنون کفه ی خواب آلودگی ام سنگین تر است، خط بطلان کشم و هم به روزی دیگر و با توان احیا یافته دیگر و مهمتر از آن به رویای خوابی که نبوغ گهگاهش ستودنیست، صورت واقعیت بخشم. بدرود.
هر چند من نیز خیالم آکنده از نگاه علم است نه نگاهی که حقایقی مطلق بنماید. اما همین می دانم که او اینجاست در من و در هر کسی و با هر ظرفی، ما از او پُریم و نیرویمان از اوست. ماده ای که روزی نیوتن آن را حجمی و وزنی می پنداشت که با نیرویی حرکت می کند و اگر نیرویی دیگر وارد نشود از حرکت نمی افتد و در مسیری مستقیم ادامه اش می دهد و ماده ای که رادرفورد آن را متشکل از جزء لا ینفک اتم می دانست، اکنون انرژی ای است، با منبعی مجهول. اکنون حیاتی است که هیچ از حیات دهنده اش نمی دانیم جز اینکه آن را وجهه ای از خدا بدانیم. حیاتی که در هر جزء ماده است و تنها تکامل است که به آن صورت حجم و وزن می دهد تا نباتی باشد، و بدان تحرک می دهد تا حیوانی باشد، و روحی می دهد تا انسان باشد و عقلی و هوشی به انسان که با انتخاب و اختیارش، خود بتواند یا خدایی کامل و دریایی از او باشد یا پست ترین مواد که تنها وجهه ای کوچک از خدایند. پس به هر چه در این دنیا می نگریم خدا را می بینیم و آنچه که بیشتر از همه، و تام وتمام خداست، خود ما هستیم.
باید این جوشش را در درون فهمید و به سادگی به هرچه علم می گوید ( که ناگفته از حال و روزش پیداست که امروزش بادکنکیست با باد فراوان و فردایش زه وار در رفته و سر به قانون علمی دیگر فرود می آورد ) تسلیم نشد. فقط باید همگام با علم بود نه هم رزم با آن. آنجا که به حقایقی دست یافت که همه بدان موافق اند، مقبول افتد و آنجا که که خود هزاران نقیض دارد و هر دانشمندی و نظریه پردازی نظری خلاف دیگری دهد، باید شک کرد و محتاط بود. حقیقت امروز با نسبیت در آمیخته است. حقیقتی که روزگاری مطلق بود و صلاح جاوید عام می نمود. امروز بخاطر لنگیدن بشر در تشخیص صلاح ابدی خودش، نسبیتی شده است که با تأیید همگان مسلم می شود. همگانی که می توانند همه حس های یک شخص باشد باهمه ابزارهای ساخته دستش، و یا توافق همه اشخاص معتبر در امری.
مخلص کلام اینست که ما خود می توانیم دنیایی باشیم در این دنیای بیرون و خود قدرتی که وام دار خداست نه شخصی دیگر یا شیئی دیگر. ما همه اجزائی هستیم با اختیار خودمان که انتخابمان منبع نبوغمان است. و این چیزیست که لامارک، زیست شناس بزرگ فرانسوی، با دانستن نبوغ آفرینش در اجزاء نه در محیطی که داروین گفته بود، بر آن صحه گذاشت. پس ما هر یک خدایان اختیاریم و صورتی برای آن، که اختیارمان را تنها اختیار دیگران و مصلحت کل که جامعه و محیط است، محدود می سازد. و اینجاست که اخلاق که همان حرکت بر اساس مصلحت کل است، شکل می گیرد. این کل می تواند نوع انسان باشد یا هر آنچه که حیات دارد، باشد. که آن به وسعت اخلاقمان بر می گردد و میزان اخلاقی بودنمان. و این اخلاق می گوید موقعی می توان به دیگری اعتماد کرد، که قبلش به خود اعتماد کنیم. و موقعی می توان از دیگری انتظار درستی داشت که خود درست باشیم. باشد که این چنین باشیم.
همیشه در طول تاریخ عشق به جنس مخالف دغدغه تک تک انسان ها بود و هر کدام از آن ها حداقل یکبار عشق را تجربه کرده اند، مگر اینکه وجود مشکلات دیگر یا عدم وجود عقلی سلیم موجب شود که از آن بی بهره باشند. یکی از غرایز قوی انسان جفت جویی و پرستاری است که از نظر شدت بعد از میل بدست آوردن غذا قرار می گیرد. فروید بنای روانپزشکی را بر اساس احتمالات شهوانی که کودک در مکیدن پستان مادر نشان می دهد گذاشته بود. ولی واتسن و همکارانش با انجام آزمایشاتی روی صدها کودک و به مدتی طولانی رفتار شهوانی در آن ها نیافتند. با این حال نمی توان انکار کرد که کودک هرچه بیشتر رشد کند کنجکاوی اش نسبت به جنس مخالف بیشتر می شود و هر چه بیشتر از کنجکاوی اش بگریزیم یا پنهانش کنیم شدت آن بیشتر می شود. آنچه در کودک است نه آن شکل خطرناکیست که فروید می گفت بلکه بیشتر به شکل « عقده اُدیپ » است که به موجب آن پسر تعلق خاطر بیشتری به مادر و دختر تعلق خاطر بیشتری به پدر نشان می دهد هر چند این را نیز عقده نمی توان گفت چرا که امری غیر طبیعی نیست و طبیعت با این کار او را برای عشقی سالم آماده می کند.
میل جنسی آدمی و عشقی که در پسش به ارمغان می آورد، تغییر بزرگی در فهم ما از دنیا را موجب می شود که آن زیباییست. در کودکی اشیاء و محیط زیبا برایمان قابل فهم نبود و تنها از طریق تعلیم و آموزش می دانستیم که چه چیزی زیباست و چه چیزی زشت. ولی به محض درک عشق و رسیدن به کمال معنوی آن، طبیعت در چشم ما رنگی دیگر می گیرد و زیبایی مفهوم می یابد به طوری که هنر را شکل می دهد و آثاری بجای می گذارد که چند صد سال نسل های آدمی انگشت به دهان می مانند.
عشق در مرد نسب به زن بصورت جمال و در زن نسبت به مرد بصورت جلال جلوه می یابد، به عبارتی مرد عاشق زیبایی زن و زن عاشق قدرت مرد است. هر چند زیبایی امری نسبی است و از این بابت با توجه به محیط و فرهنگ غالب تغییر می کند. در گذشته زن هایی چاق و گوشت آلود که برای زاییدن فرزند و نگهداری از او آمادگی کافی داشتند، نماد زیبایی بودند و آثاری که در نقاشی های آن زمان بجای مانده، ترسیمی از این قسم زنان است. ولی اکنون زنانی لاغر و نحیف که با انواع و اقسام دارو و تعویذ باردار می شوند مقبول عام اند. چرا که زنان امروز با اشتغال در کارخانجات و ادارات تنی لاغرو ضعیف به بار آوردند و چشم های مردان به این شکل اندام زنان عادت کرده است. و باز آنچه که نسبی بودن زیبایی را نتیجه می دهد، نظر هر کس به زنش است که به گمانش زیباترین زن دنیا در خانه اوست.( البته جایی که عشق روشنی خانه شان گردد!! ).
زنان امروز بیشتر مرد اند تا زن، چرا که برای فرار از جفای دیروز از این ور بام افتاده اند و کمال خود را در استقلال از مرد می جویند، کمالی که بیشتر با داشتن فرزند و تربیت او نمود می یابد. زن دیروز که با ماندن در خانه صرفاً عروسکی طفیلی بود و روز را با تیمار اهل خانه و بیشتر جلوی آینه و شب را به همدمی شوی می گذراند، اکنون می خواهد از خانه بیرون رود و در میدانی جولان دهد که عقده ها و استعداد هایش وا و شکوفا گردند. و مردانی که تا دیروز فکر می کردند زنانشان ذاتاً موجوداتی ضعیف و آویزانند اکنون با دیدن آن ها به اکتسابی بودن و غریزه نبودن نقصشان پی بردند که با تغییر محیط از عهد کشاورزی به صنعتی چگونه استحاله یافته است.صنعت نیز کار را برای زنانی که باز خانه را ترجیح دادند، آسان کرده و برای هر کاری ماشینی ترتیب دیده و بر آتش طفیلی بودنشان دامن زده است. حال مرد خسته از کار بیرون وقتی به خانه بر می گردد با سیلابی از خواسته های زن پر انرژی مواجه می شود و توان مخالفت ندارد. نتایج انچنینی و بسیاری دیگر که بطور مستقیم یا غیر مستقیم از صنعتی شدن دنیای امروز حاصل می شود، گریز بیشتر مردان را از ازدواج موجب شده و فساد و فحشاء را بیشتر کرده است.در گذشته ازدواج با رسیدن به بلوغ جنسی مقدور بود چون بلوغ های دیگر نیز با آن همگام بودند. راه کسب معاش آسان بود و پسر حرفه ی پدر را که کشاورزی و دامداری و... بود در پیش می گرفت. ولی امروز با پیچیدگی اجتماع و دستگاه اقتصادی و تنوع مشاغل، بلوغ اقتصادی و جایگاه ثابت اجتماعی در مرد تا سنین سی و چند سالگی بدست نمی آید، و دیگر فهم عشق یک زن برایش آسان نیست. او که تا حال چندین بار عشق را تجربه کرده است و هر بار با شدتی کمتر از پیش ( که یا خود از ازدواج به دلایلی که پیشتر گفتم سر باز می زد، و یا بدلیل نداشتن امنیت اقتصادی یا عدم حمایت خانواده که با نصایحی چند او را از این کار باز می داشتند، به ازدواج منجر نمی شد ) اکنون که به توفیقی اقتصادی و کمالی اجتماعی و عقلی رسیده است دیگر لزومی نمی بیند بخواهد با زنی که به ذمّش همانند میکروبی داشته هایش را به تاراج می برد، شریک شود و تنها به این مثل که « برای یک لیوان شیر یک گاو نمی خرند » بسنده می کند. غافل ازینکه خرج یک زن و داشتن فرزندانی از او خیلی کمتر از عیش و نوش با زنانی رنگ و وارنگ است و لذت داشتن فرزند و کمالی که پدر و مادر شدن برایشان می آورد، چیزهایی نیست که قیمت داشته باشند. هر چند زنان نیز با کج فهمی های فمینیستی خود به همراهی با مردان دست می یازند.
فلسفه های فکری کسانی چون نیچه و شوپنهاور که بر اقلیمی و اذهانی سلطه یافته است نیز سنگ لای چرخ ازدواج می اندازد. آنان معتقد بودند زنان موجوداتی خوار و زبون هستند یا هستی در مواقعی که انرژی کافی برای زاییدن مردانی کامل نداشت زنانی ناقص می آفرید. ولی اگر به زندگی آنان نگاه کنیم می بینیم که هر یک در زندگی خود شکستی عشقی داشته است که خطابه های داغشان تنها مرهمی بر زخم دلشان بود.
باید فکری کرد و اگر توان کاری بزرگ و کلان اجتماعی در ما نیست، از خود شروع کنیم و برای خانواده و تربیت فرزند که کمالی اولی تر از کمال اقتصادی و اجتماعی و بازار داغی های سیاسی است، اهمیتی درخور شأن آن قائل شویم.
چند روز بعد نوشت: ذکرش خالی از لطف نیست که دوستی می گفت: " افسوس که عشق فقط مربوط به زن و مردهایی هست که خوب همدیگر را نمی شناسند." در پاسخ گفتم: " عشق با شناختن همدیگر از بین می رود ولی دوست داشتنی که از شناخت هم بدست آید هیچ وقت نمی میرد مگر اینکه یکی از آنها با گذشت زمان عوض شود. پس این خود جلوه ای است از عشقی والاتر نه آن هیجان زودگذر" البته این را بگویم، که زندگی تنها با گذر زمان عشق واقعی را به ما می نمایاند که چگونه دو نفر با هزاران پستی و بلندی که سعی در گسستن آنها دارد به هم پیوندند و در هم ریشه می دوانند.
ساعت 3:15 بامداد روز چهارشنبست و دقایقی گذشت تا تونستم مشغله ای دیگه برای خودم جور کنم، ماه هاست که هر شب رو تا این ساعات بیدارم، سکوت شب زیباست، چون فقط خودتی و خودت، و هزاران فکر و کارهایی که انجامیدن رو می طلبند. چند دقیقه پیش اخبار روز رو خوندم، " توافق گروه 5+1 به دور تازه ای از فشار ها بر علیه ایران". خبر تازه ای نیست، تا الآن سه قطعنامه تحریمی علیه ایران در شورای امنیت به تصویب رسید که تبعاتشم داریم می بینیم، فقر فقر و فقر. اونچه برای مسئولین ما انگار قابل لمس نیست، خوب حقم دارن که براشون قابل لمس نباشه، دیگه این روزها یک مقام کوچیک دولتی یعنی یه درخت بزرگ از فامیل و آشنایی که به سبب برکات این مقام حضور در صحنه دارند. البته خرده نمیشه گرفت، چون فایده ای نداره، چیزی که فایده می رسونه اینه که تو یک قوم گم شده یه نفر یه حالی به سیستم بده و با کفایتی که احیاناً در آشنایی با مقامی از خودش نشون میده اقلکن چندین خونوار رو از زیر خط فقر به فقر ارتقاء بده، بازم گلی به جماله این خرده نسب ها.
چی داشتم می گفتم به کجا کشید، ولی اتفاقاً به خوب چیزی کشید، به گذشتم که نگاه می کنم می بینم که همیشه در حداقل رفاه زندگی می کردم، برای هر قلم جنسی که دلم می خواست داشته باشم هفته ها و ماه ها مجبور بودم با اهل خونه کلنجار برم، البته الآنه ناراضی نیستم چرا که به هر حال منو راضی به رضای خدا و سخت کوش برای خواسته هام بار آورده. گفتم راضی، واقعاً چیزیه که قابل تعمیمه، ملت راضی اند به کم خواستن، البته این رو واسه قشر فقیر می گم، قشری که واسه هر روز طعامشون مجبورند کل روز رو تقلا کنند، قشری که کل هفته رو با سیب زمینی و تخم مرغ می گذرونند و مرغ و گوشت رو نگه می دارن تا برای مهمان آخر هفته سفره رنگین کنند، قشری که توی این گرمای سوزان تابستون مجبوره گونی های برنج صد کیلویی جابجا کنه تا نونی در بیاره و بچه هاشو یه روزه دیگم زنده نگه داره
چند هفته پیش که سوار ماشین تهران- شمال شده بودم از قضا همسفرمون دانشجوی دکترای برق در اومد، اینو از مقاله برقی که بین راه مشغول خوندنش بود فهمیدم، سر صحبت رو با پرسیدن یه سؤال ازش وا کردم، انگار سؤالم به مزاجش خوش اومد که تا دو ساعتی که به مقصد رسیدیم مشغولمون نگه داشت. حرفهای جالبی می زد، یکیش اطلاعات آماری که راجع به برق کشور داده بود، می گفت کشور ما در حال حاضر به 40000 مگاوات برق نیاز داره در حالی که حداکثر تولیدمون دور و بر 34000 مگاوات می گرده البته سالهای پیش که آب به اندازه کافی داشتیم برق هم کفایت می کرد ولی حالا وضع فرق کرده. ازش پرسیدم پس بی خود نیست انقدر دنبال استفاده مسالمت آمیز از انرژی هسته ای هستیم!؟ جواب داد: کل برقی که از این راه با به اتمام رسیدن ساخت نیروگاه های هسته ای قراره تولید بشه 2000 مگاواته. بهش گفتم پس چرا انقدر ... که سرش رو با لبخندی بر لب تکون داد.
البته میشه خوشبین بود که با اتمام احداث این نیروگاه ها باز هم دولت دست به احداث های جدیدی بزنه که ازین حیث اقلاً نفعی عام المنفعه داشته باشه. دیری نگذشت که آقای دکتر این فکرمونم پنبه کرد و گفت: ولی اشکالی در نیروگاه هسته ای هست که اون کنترل سخت توان تولید که بتونه هم ارز با تقاضای مردم باشه، هست. البته در تولید کمی که 2000 مگاوات باشه نیازی به کنترل نیست چرا که میشه مادامی که عمرش اجازه بده ازش استفاده کرد، ولی در توان بالا سقفی براش هست و باقیش از طریق حضور نیروگاه های سوختی و غیرو محیا میشه، بنا بر این نمیشه به جایگذینی کامل نیرو گاه های کشور با نیرو گاه هسته ای دلخوش بود. اینجا بود که بهش گفتم پس با این بهای هنگفتی که داریم براش می پردازیم ترسم ازینه که آخرالامر پول لامپ هم نداشته باشیم که بخوایم ازین برق هدیه شده، استفاده کنیم. البته نه لامپی که با قیمته الآنه، بل لامپی که قراره بعد نقدی شدن یارانه ها قیمتی بگیره هم دوش قیمته کالاهای دیگر دولتی از جمله نون و شیر و بنزین و برق و گاز و... به قول رفیقمون آقا جواد باس واسه این طرح اثبات شده آقای احمدی نژاد که شهامتش رو داشت اجراش کنه، در تاریخ به نیکی ازش یاد کنیم. ولی این واسه موقعی ایه که درست به اجرا در بیاد، که با توجه به سابقه ای که از سیستم اجرائی سراغ داریم خوشبین بودن بهش واسه دائم الخمراست که دنیا رو یه جا پری و شاه پری می بینن. هر چند من هم از حیثی میشه گفت شبیه اونامو نخرده مستم، حالاشم که دست به انتقاد بردم هر چند افواهی، از سر این بوده که واقعاٌ دارم می بینم که مردم دو رو برم چه رنجی از نداری خودشون و ندونم کاریه مسئولین می کشن.
گرم همین قسم حرف ها بودیم که راننده مکرم که ویر سیگارش گل کرده بود و مارو هم بی نصیب نمی کرد، دهن معزز رو وا کرد و گفت: «حالا انقدر بحث کردین به چه اختراعی رسیدین؟ بابا یه چی بگین ما هم بفهمیم.» معلوم شد که حسابی استراق سمع کرده بود!! هر چند کمی هم حق داشت چون همه حرف هامون همین ها نبود که اینجا آوردم، معرفی رشته هامون و بحث های علمی مطرح درش هم بخشی از حرفهامون بود. به هر حال در جوابش گفتم: « می خوای راجع به مضرات سیگار حرف بزنیم؟» همین رو گفتم و بدون منتظر نشستن برای پاسخ آقا، منبری تمام و کمال رفتم. طوریکه قیافه بشاش و بذله گوی آقا شده بود یه پارچه پوستی که از صورتش چکه می کرد. مسافرای دیگه، موقعی که آقا رفته بودند برای ساعت زدن بین راهی، تلنگری به من زدند و سختی کارش رو بهم متذکر شدند که خوب انگار حق با اون ها بود ولی خوب این آقا از وجناتش پیدا بود که معتاد به تریاک هم بود. که باز هم با توجه به سختی کارش که بخاطرش خواب و خوراک درست و درمون نداشت توجیح پذیر بود. برای همین منم قائلرو خاتمه دادم و گوی و میدان رو به باقی سپردم. تا این که دکتر با پیشنهاد کشیدن سیگاری دیگه قیافه آقا رو برگردوند. و اونچه که توی ذهنم نقش بست تکرار قصه دست یازیدن به اپیکوریسم ( فراموشی شکست با غرق در لذت شدن ) بود.
« با صورتی بر افروخته از اتاق دکتر بیرون آمد، چشمانش سیاهی می رفت، حتی متوجه قیافیه دخترک زیبای خیره به او، که قبل از ویزیت پیشنهاد دوستی را به او داده بود، نشد. قدمهایش تند شدند، دلش نمی خواست کسی او را ببیند، حتی خودش. غلیان درون را این بار می فهمید، غلیانی که چند دقیقه پیش با دلایلی صوری آن را ناچیز می شمرد، این بار چیزی می نمود مفهوم و در عین حال مبهم. مفهوم از آن جهت که دکترش توصیف کاملش گفته بود و مبهم چون قبلاً درکش نکرده بود. نمی دانست چه کند، کجا رود، و چگونه باشد، همه آنچه را که سالیان سال رشته بود در یک آن پنبه شدند، به هیچ چیز فکر نمی کرد جز آنچه را که در درونش می لولید.
مرگ، درکش سخت بود و مزه اش تلخ. او که عمری با آرزوهایش می زیست اکنون چیزی ندارد جز این موجود پتیاره. دکترش گفته بود باید صبور بود و ثانیه ها را شمرد تا بوسه مرگ شامل حالش شود. زیرا کرمی که از راه آب مسموم به اندرونش خزیده، رشدش چنان بوده که مایملکی نداشت جز مایحتوی شکمش.
از دور کپه ای آدم مشغول جلوی کتابخانه دیدم، از بین جمعیت کانالی زدم و خودم را به جلوی حلقه رساندم، او بود که فرش زمین شده بود با دهانی کف کرده و شکمی پاره، و قرص های حشره کشی که در چند قدمی اش طوافش می کردند. دانشجوی کناریم رو به رفیق تازه رسیده اش می گفت: " بدبخت فلک زده خودش را از طبقه چهارم کتابخانه پرت کرده است پایین، می بینی فشار درس چه به روز آدم می آورد، حالا اساتید بی شعور را باید گفت بیایند و او را ببینند."»
در طول تاریخ همیشه انسان از مرگ واهمه داشته است ولی بعضاً با وجود ناملایمات دنیا و نگرش هایی چند، ترس از مرگ جایش را به انتخاب آن بعنوان آخرین راه چاره می داده است. مثلاً در برخی ادیان از پذیرش مرگ تحت شرایطی ستایش شده است که از آن جمله دین اسلام و مرگ در راه خدا با نام آشنای "شهادت" است. با این اوصاف در این دین و بسیاری ادیان دیگر خودکشی نکوهیده شده است. هر چند ادیانی نیز بودند که زندگی و جهان را خوارو زبون شمرده و خاتمه دادن بدان را خیر و مصلحت. دین مانی یکی از آنهاست. مانی که گویند در زمان شاپور می زیست، نقاشی بود متبحّر که پس از مطالعه در دین زرتشت و مسیحیت، دعوی پیغمبری کرده بود. در اینجا قسمتی از مکالمه او با پادشاه بخت را که از لغتنامه دهخدا استخراج کرده ام، می آورم. " پادشاه دانشمند بود، با او به در مکالمه در آمد تا سخن بدانجا کشید که روان های پاک از آسمان نزول کرده و به تن های تیره می پیوندند. پس از زنان دوری باید کرد و با ایشان نیامیخت تا این راه بسته شود و ارواح پاک در آسمان ها بماند. شاه گفت بدین سخنان که تو گویی گیتی خراب شود. آبادی بهتر است یا خرابی؟ مانی گفت در خرابی تن آبادی جان است. شاه گفت: اگر تو را بکشند در کشتن تو آبادی باشد یا ویرانی؟ گفت: ویرانی تن و آبادی روان. شاه گفت: با تو به گفت تو کار بکنیم و چنین کردند و او را کشدند."
مانی روح و تن را جدا می دانست که یکی خیر و دیگری شر است ولی امروز می دانیم که روح و تن دو چیز نیستند بلکه طبق تعبیر ویل دورانت در کتاب "لذات فلسفه" تلفیقی از گفته های ماتریالیسم و رئالیسم است که در عین ارضاء اصالت روح آن را مادی می داند البته نه ماده ای که فیزیک کلاسیک گفته است و دارای وزن و حجم و ثقل است، بلکه آن تعریفی که فیزیک نو طلایه دارش است که ماده دارای حیات و ماده زنده می باشد. و روح وجه تکامل یافته ماده است که خیر بودن آن خیر بودن ماده را نیز بدنبال دارد. ولی نتنها مانی که از قرن ها پیش بود، کسانی چون صادق هدایت افسار این طرز منش را با کمی تفاوت به دست گرفتند و گند بودن دنیا را با دیدن تنها نیمه خالی لیوان در کتبشان متذکر شدند.
بخش بزرگی از دنیای اطرافمان از طرز نگرشمان ساخته و پرداخته می شودو درست است که دنیا بدون ما وجود دارد ولی معنی و مفهومش را وامدار نوع نگاه مان بدان است و این قدرت تفکر و تعقل مان است که به ما می گوید هر چیزی چگونه و برای چه در محیطمان شکل گرفته است.
بنا بر این اگر به دنیای اطراف به دید غالب بودن آن به ما نگاه کنیم همانگونه که مُثل افلاطونی کهن و سوسیالیسم الآن اینگونه می بینند، انسان ماشینی خواهد بود در کارخانه اجتماع که با کوچکترین تنش در این قطعه کوچک، چرخ دنده هایش در رفته و به آهن پاره گوشه انباری مبدل می گردد.نی خواهد بود در کارخانه اجتماع که با کوچکترین تنش در این قطعه کوچک چرخ دنده هایش در رفته و به آهن در حالی که حتی آنان که جبر تاریخ و اجتماع را بر اختیار آدمی ترجیح می دهند خود با اختیار خویش این را پذیرفتند و تیشه بر ریشه خود و زیستن خویش زدند.
اما امروز قضیه ساده تر جلوه می کند و حل گره مشکل در جای دیگری جولان می دهد. با پایین آمدن سن خودکشی به سنین نوجوانی که تازه باید فکر بشر شکل بگیرد و انتخاب نگرش در این بازار اضداد افکار صورت گیرد، فکر رخت بربسته و چیزی جز عشق و احساس و باده هوا رجز خوان معرکه نیست. قرن رمانتیک جای قرون اندیشه نشسته که البته با انواع محدودیت های اندیشه موجود بعید هم نیست. و امروز این غول خوش سیما، که خودمان با تربیت غلط آنرا ساخته ایم، در آستین خویش ارمغانی ندارد جز شعار«یا نوشیدن شراب وصلت یا سر کشیدن ریق رحمت». وقتی بازار کتابهامان را سیاه مشق های عاشقانه و خزعبلات عامیانه گرفته است، عواقب اینچنینی دور از تصور نخواهد بود.
بیاییم این نهیلیستی که نا خود آگاه دست بر دامن آن زده ایم از خود دور کنیم و معنایی بحق به جهان چشم دوخته بر ما دهیم و شعری ناب و هنری زیبا و در خور از آن بسازیم.
آنچه گفته شد تنها یک بعد از هزاران بعد دیگر قضیه بوده است که به نظرم ریشه اساسی آن است حال تغییر این ریشه به طور مستقیم و از طریق دوری از پوچگرایی با کار کردن روی افکار ویا غیر مستقیم و از طرق روانشناسی و... می تواند صورت پذیرد.
صبح شده بود و طیفهای آفتاب روی سرم رژه می رفتند، چشمانم را باز کردم، به ساعت نگاهی انداختم، دیرم شده بود، اهالی خانه پیش از من رفته بودند. راهی کلاس شدم، در کلاس روی صندلی اول نشستم ، آمده بودم برای اول بودن و می خواستم از همان ابتدا این مطلب را به استاد نشان دهم. استاد شروع کرد به حرف زدن ولی هیچ نمی فهمیدم ، اول بارم بود که می دیدم، کسی کاملأ انگلیسی حرف می زند،و اول باری که می دیدم کسی دماغش را عمل کرده، انگار این اپیدمی که بجان خانم ها افتاد، از مردها شروع شد. چون شروع همیشه شهامت می خواهد.
استاد از دو نفر خواست تا بیایند جلو و مکالمه ای با هم داشته باشند. دیدم یک پسر قد کوتاه با لباسی نه چندان مناسب و مدل مویی که مرا یاد لاط های دهه چهل می انداخت، از ته کلاس آمد جلو. بهترین فرصت بود که می توانستم تبحرم را نشان دهم، ولی چشمتان روز بد نبیند، تازه فهمیدم که هیچ از این زبان اجنبی نمی دانم در حالی که پسرک یه لا قبا، بلبل انگلیسی زبان بود. بعدی های آن روز هم عین من کلی تپق زدند، ولی این برایم قابل هضم نبود چرا که دوران تحصیل را در مدارس کوچک و پایین شهر گذراندم و بخش اعظم همکلاسی هایم از دهات اطراف شهر بودند که از نظر تحصیلی فاصله ی زیادی با من داشتند. یک بار دبیر ریاضی در جواب اثبات فرمولی که برایش برده بودم، حرفی به من زد با این شرح : "در میان روبهان شیر بودن هنر نیست ، در میان شیران است که شیر واقعی معلوم می شود" حرفش بی ربط بود، چون بجای تشویق عین پتک زده بود بر فرق سرم، ولی بعد کلاس زبان این سخن معلم ریاضی ام در خاطرم نقش بست .
نگاهی به پسرک ممتاز در ته کلاس انداختم ، بغل دستی ام می گفت: "او تازه در مدرسه نمونه قبول شده ، واز دهه فلانه". یادم آمد که دهاتی ها برای ورود به مدرسه نمونه، سهمیه ی خاصی دارند که این شامل ما نمی شود و این کمی مرا تسکین می داد.
از کلاس زبان که تعطیل شدم به این فکر می کردم که چرا باید تابستانم را خراب کنم و بیهوده به کلاسی بروم که نمی توانم در آن سر باشم، خوب همیشه پاک کردن صورت مساله آسانترین راه است، ولی این بار برعکس آن یعنی حفظ صورت مساله است که راه گشاست،و چه انگیزه ای بالاتر از فرار از کشت و زرع.
فرزند آخر بودن همیشه به نفع من بود ، چرا که پدر مرا به حرفه خود نمی خواند و می گفت: " تو فقط به درست برس " هر چند من هم کاری بلد نبودم ، چون باز به قول خودش: "او را از اول در خانه نگه داشتم، ته تغاری است دیگر". ولی خوب هر از گاهی برای کارهایی همچون سمپاشی و کمباین زدن محصول مرا می خواند که این آخری در چله ی تابستان بود. با این که کار سختی به من محول نمی شد ولی کار کردن زیر آفتاب سوزان با آن خار و خاشاکی که روی صورت می نشست و با عرق می آمیخت و زخم و نمکش یکجا مهیا می کرد، برایم رنج آور بود. برای همین تابستان آن سال، خودم داوطلب ثبت نام در کلاس زبان شدم چرا که به نظرم رنج درس خواندن حتی دو ماه، بهتر از کار سخت کشاورزی دو هفته ای بود. با پیشنهاد من موافقت شد، چون می توانستم سبب خیر باشم و میوه و نان گرم برای کارگرها بخرم و بعد از کلاس برایشان ببرم تازه همینکه قرار بود کار مثبتی صورت گیرد و زبان یاد بگیرم، قداست به پیشنهادم می بخشید.
از خرید سفارشات خانواده، پول اضافه ای عایدم می شد که اغلب با آن یک شیشه شیر می خریدم، و چه لذتی داشت وقتی آن را قلپی می خوردم، لذتی که خوردن نوشابه یا بستنی با شیرینی شان به من نمی داد، چون می دانستم خاصیت شیر بیشتر است. ولی آن روز شیر یارانه ای هنوز توزیع نشده بود و من با اقلام خوراکی در دست راهی ایستگاه می نی بوس محلی شدم.
وقتی به خانه رسیدم دیدم مهمان نا خوانده داریم، خواهرم با دختر همسایه که یک سال از من کوچکتر بود آمده بودند. دختر با نمکی بود، ولی از یک چیزش خوشم نمی آمد، اینکه سودای وکیل شدن داشت و از همان سنین کودکی، ادای وکیلها را در می آورد و سر در هر کاری می دواند، تا خودی بیازماید، یا به عبارتی بنمایاند. البته این خصلت همه زنان آن روزگار بود، فقط این بار خاله زنک بازی اسم علمی یافته بود. با همه اوصاف به من آسیبی نمی رساند؛ چون خانواده ای داشت ده برابر متعصب تر از خانواده ما، و خیلی مجال مراوده با هم نداشتیم، همینکه او را آن روز در خانه دیدم جای تعجب بود، از خواهرم علتش را پرسیدم، پاسخ گفت: "پدر و مادرش رفتند جایی و او را به من سپردند".
موسم دروی محصول بود، در این روزها کاری نداشتم جز بردن چای و نان و پنیر در صبح، و هندوانه و خربزه در عصر برای کارگرها. تازه بعضاْ کاراضافه هم به من داده می شد که آن ماندن در کنار مزرعه و حراست از آن در مقابل اشرار که قصد سرقت یا صدمت آن را داشتند. که از قضا آن روز ظهر، با وجود گرسنگی شدیدی که در من بیداد می کرد، این کار به من محول شد، خواستم از زیر آن شانه خالی کنم، چون اگر به یاری کارگرها سر سفره ناهار نمی رفتم تا ما تحت مرغ و ته دیگ برنج را رحم نخواهند کرد. ولی کاری بود از طرف پدر و در صورت مخالفت به دعوا و مرافعه می کشید که خوب جلوی جمع آبرویمان می رفت، برای همین قبول خدمت کردم، کلاه لبه دارم را گرفتم و به سمت مقر نگهبانی رفتم، ولی باز شکمم رضا نمی داد، بهانه ای جور کردم و راهی خانه شدم. دیری نپایید که بهانه ام سلاخی شد و دوباره به همان ماموریت کذا فرستاده شدم، ولی این بار دخترهمسایه به صدا در آمد و گفت: " می خواهی من هم بیایم؟" در دلم بلوایی شد، چرا که می توانستم بلبشوی شکم را با حرف زدن با او برای لحظه ای فراموش کنم، فوراً سری تکان دادم و رضایت خود را اعلام کردم، وقتی به مزرعه رسیدیم، منی که تا آنروز از کار کشاورزی بدم می آمد شروع کردم به توضیح و شرح و فصل مراحل تولید برنج، کمی از دانسته هایم و کمی از تخیلاتم، آشه شل قلمکاری بود که تنها ذهن کودکانه من می توانست بسازد، و ذهنی کودکانه تر چون او بپذیرد، و در این حین صدای شکم را که هرلحظه بلندتر از پیش می شد، در میان حرف هایم محو می کردم. همینطور مشغول بلف بودم که خواهرم آمد و گفت: " دلم نیامد ناراضی بفرستنت جایی، من جای تو می مانم، بهتر است بروی برای صرف ناهار" می خواستم همان موقع صورت خواهرم را با بوسه ای نشانه روم که خوب وجود دختر همسایه مانع کارم شد. هیچ نگفتم و رفتم خانه. آنچنان خوشحال بودم که به همه چیزو هر کس عاشقانه می نگریستم، تا اینکه به پای در خانه رسیدم، و فرمان خرید سیگار، برای بعد ناهار کارگرها، صادر شد.
نادر ابراهیمی در نامه ای به همسرش مینویسه: "گاهی از روند روزگار زیر لب شکایتی می کنی واظهار تعجب از اینکه زندگی، با من و تو نیز، گهگاه سر مدارا نداشته است. اینگونه به نظر می رسد که تو هنوز هم زندگی را چیزی مستقل از زندگان می بینی که به راه خود می رود و آنچه خود می خواهد انجام می دهد.زندگی در بسیاری از لحظه ها عاری از هر نوع معنی و مفهوم است. این ما هستیم که با مجموع عملکردهایمان به زندگی معنی و مفهوم می بخشیم" پیش خودم که فکر می کنم می بینم تا اندازه ای حق با اونه، این خوده آدمه که زندگیشو می سازه البته نه با اختیار تام ،همینکه از پدرو مادر زاده میشه و در محیطی زندگی می کنه که متفاوت با دیگریه در طرز انتخابش تاثیر داره ولی باز همیشه سر دو راهی قرار می گیره که درسته این دو راهی رو، محیطش تدارک می بینه ولی این خودشه که انتخاب می کنه.
راستی زندگی یعنی چه؟ برای چی اومدیم و داریم زندگی می کنیم؟ آیا برای اینکه به دیگران خدمت کنیم؟ خوب که چی؟ آدم موجودیه اجتماعی قبول، چون گفتار حکم اجتماعی بودن رو بهش میده، که از جامعه علم بیاموزه، که از راه علم نظم یاد بگیره و از راه نظم به تمدن برسه، و لی حالا با این تفاسیر تازه راه رسیدن به کامیابی براش سهل شده چون عزلت اونو به چیزی نمی رسونه. یا بعضی ها می گن زندگی برای اینه که درست باشیم و آدم خوبی باشیم،خوب رو تعریف کن، آیا غیر اینه که فا صله ی بین خوبی وبدی یک خط نازک شکنندست که دیدنش و رعایتش نگاه وهمت والا می خواد؟ یا یکی میگه زندگی یعنی خوش بودن. اوهو، واقعاً؟ خوش بودن به چی و با چی؟ خوش بودن با احمقی وبی خیالی و نداشتن درد و سِر بودن و اپیکوری؟ یکی خوشه به سیاست، یکی به قدرت، یکی به پول و دیگری به عشق، دل خوشی ها کم نیست، ولی اینجا بهتره بگم نا خوشی ها کم نیست،کسی نیست که بگه بابا سیاست در معنی کلانش علم انسان سازی نیست، بلکه علم بکار انداختن و اداره ی مردمه، بر وفق طبیعی که دارند، و معنی منفرد اون همونیه که سقراط می گه: "انسان حیوانیست سیاسی" ، ولی نه سیاستی که مصطلح شده و سیاست جنگ رو تبلیغ می کنه که به کوچکترین واحدهای اجتماع یعنی خونواده هم رسوخ کرده، در اینجا سیاست انتخاب روش رفتاره با دیگری، که می تونه سیاست صلح، سیاست سادگی و بی غل و غشی، و... باشه، یا حتی سیاست در مورد خودش و طریقه ی انجام کارها و به ثمر رسوندن آمال خود باشه. قدرت زدن تو سر دیگری نیست، دست کسی گرفتنه. پول برای این نیست که کل عمرمونو صرف کنیم واسه در آوردن به قول عامه یه لقمه نون هلال. و عشق نیز به این نیست که روزی چند بار بگی دوست دارم، عشق روهم نفهمیدیم و فقط لوس بازی هامون زیاده. عشق واقعی این نیست که اونو در بند خودت محصورش کنی یا اینکه خودتو کاملاً صرف اون کنی، دو انسان در کنار هم نیاز دارند رشد کنند، که زیر سایه هم نمی تونند به رشد لازم برسند، چون نور بهشون نمیرسه، جبران خلیل جبران در این مورد به زیبایی حق رو بجا میاره: "با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید، همانگونه که تارهای ساز تنها هستند، با آنکه از یک نغمه به ارتعاش در می آیند."
یکی میگه زندگی یعنی خدا وعشق خدا داشتن؟ دیگه هممون می دونیم که خدای اکثر ماها موروثیه نه واقعا" با انتخاب و تحقیق و نگاه درست ؟ این خدایی که می پرستیم برای اینه که خلاهایی را پر کنیم تا گند شویی (مصادف با پول شویی) کنیم، این گفته ام نشان از رد کردن اصل تسامح نیست، بلکه بیزاری از توجیحه و اینکه بخوایم جنگولک بازی هامونو با لایه دین و ایمان بپوشونیم و پاک جلوه بدیم.
مخلص کلوم، لازمه انسان بودن اینه که خودمون رو از اطرافیانمون جدا بدونیم، نه عضوی بی خاصیت که از مغز جامعه تبعیت می کنه، ما خود مغزی داریم که قدرت تصمیم داره، درسته که اغلب راه های انتخاب بخاطره اطرافیانمون مسدوده، ولی حداقل آیتم هایی همیشه هست که میشه روشون حساب وا کرد، و اونها رو در نتیجه نهایی تصمیممون دخیل کنیم. اما در مورد خودم، به دورو برم که نگاه می کنم می بینم که خیلی چیزها رو دارم، و خیلی چیزها رو هم ندارم که آرزوی داشتنشونو دارم، خیلی چیزها رو می دونم، و خیلی چیزها رو هم نمی دونم، که استسقاء دونستنشونو دارم. الآن توی پیله ای از داشته ها گرفتارم که شهامت کنار گذاشتنشونو ندارم، چون عمریو برای بدست آوردنشون مایه گذاشتم، ولی از طرف دیگه برای دونستن و کسب نداشته ها باید مایه و انرژی صرف کنم که صرف کردنش همانا و موسم دروی داشته ها همانا. کاش جرات دکارت رو داشتم و میز رو از دونسته ها پاک می کردم و به کاوشی نو دست می زدم، کاش قدرت ارسطو رو داشتم و اسکندری می بود که من رو از لحاظ مالی کاملاً تامین می کرد تا دلواپسی اینچنینی نداشتم، و ای کاش در سرزمینی زاده می شدم که وقت درش بهای بیشتری می داشت تا مجبور نباشم برای هر کاری از صفی طویل و امضاء ها و کاغذبازی های طویل عبور کنم با نهایتی مجهول الهویه.
